تبليغاتX
معرکه

معرکه

بای بای

 

    ادرس جدید وبلاگ                            

Kashky_beshe.persianblog

لطفا به این وب مراجعه کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 23:56  توسط علیرضا  | 

جوک های باحال

 

يه روز يه مگسه مي افته توي چاي يه اصفهاني . اصفهاني مگسه رو در مياره ميزنه تو سرش ميگه تف كن.

به تركه ميگن 750 گرم چقدره؟ ميگه:نيم كيلو و نيم!

يه روز يه عربه ميره دزدي بعد صاحب خونه بيدار ميشه ميگه كي اونجاسف عربه داد ميزنه ميگه هيچي گربست.بع بع بع...!
يه روز به اصفهانيه ميگن شيرينترين چيزي كه تو عمرت خوردي چي بوده ميگه ترشيه مجاني 

يه روز يه اصفهاني رو مي خواهند اذيت كنند اون مي بندند به تير برق مي گن كوچه ي پايني شام ميدهند 
 يه روز پيرزني به شوهرش مي گه پنجاهمين سال سالگردمونو
چي كار كنيم. شوهرش مي گه به نظرمن پنج دقيقه سكوت كنيم

يه روز يك بلوچي بهترين كت وشلوار رو ميپوشه وتو خيابونهاي تهران راه ميره هر كي ميرسه بهش ميگه سلام اقاي بلوچ .بلوچه تعجب ميكنه از يكيشون ميپورسه اقا شما از كجا دونستيد من بلوچ هستم.يارو ميگه اخه كوتت رو گزاشتي تو شلوارت.

يك روز تركه عينك دودي ميزنه ميره كنار دريا ميگه واي چقدر نوشابه

يه بار يه لري سوار اتوبوس ميشه .ميبينه راننده عصبانيه .بليتشو قايم ميكنه.يك دفعه راننده سرش داد ميزنه مي گه بليتت كو ... لره با ترس ميگه اقاي راننده ديدم عصباني هستي ترسيدم بليتو پاره كني....


 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:52  توسط علیرضا  | 

طنز عکس های بچه ها

اجب پس کله ای بود    چیه کاری داشتی   اوا!!!!خاک برسرشدیم     

     

آقا ماتسلیم          کسی راکه دربند بینی مخند برو گمشو ای بی حیا نیش خودراببند

 

                          

اگه گذاشتن ما ۲دقیقه خواب شیم        چی کارم داری هاااااااااااااااااااااااااااا

 

                         

این کانال هم که چیزی نداره                     مردی حرف بزن       

 

                                    

من چون این یا این چون من!!!                             هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

                         

آینه هم آینه های قدیم                          بفرما چایی در خدمت باشیم

                                

                   جون مادرت شروع نکن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:36  توسط علیرضا  | 

جوک غضنفر

 

جوک غضنفر
يه روز غضنفر ميره مغازه لوازم خونگي چشش ميافته به فلاسك ميپرسه آقا اون چيه؟ مغازه دار ميگه اون فلاسكه ميپرسه كارش چيه ميگه هر چيز سردي رو بزاري تو ش سرد نگه ميداره هر چيز گرم هم بذاري توش گرم نگه ميداره مرده خوشحال ميشه و يكي ميخره فردا كه ميره اداره باخودش ميبره رييسش وقتي فلاسكو ميبينه ميگه ببينم چي تو اون فلاسكت داري؟ ميگه اقاي رييس 2 تا الاسكا دارم با 3 تا فنجون قهوه!
--------------------------------------------------------------------------------------------
جوک غضنفر
غضنفر نميتوانند با 110 تماس بگيرند .چون كليد 11 رو روي تلفن پيدا نميكنند!
--------------------------------------------------------------------------------------------

 

جوک غضنفر
غضنفر بالاي پل هوايي ايستاده بوده ميگه: حالا ما خر، ما نفهم ، ما بي شعور ... اينجا اصلأ آب ردميشه كه پل زدن؟!
--------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

جوک غضنفر
به غضنفر میگن چرا سي ديت انقدر خش داره ميگه:آخه زير قسمتهاي مهمش خط كشيدم !
--------------------------------------------------------------------------------------------
جوک غضنفر
به خروسه ميگن : چرا معتاد شدي؟ ميگه اگه زنتو لخت کنن بزارن پشت ويترين معتاد نمي شي !
--------------------------------------------------------------------------------------------

 

جوک غضنفر
به غضنفر ميگند اگه دنيارو بهت بدند چه کار ميکني ميگه ميفروشم ميرم خارج !
 ------------------------------------------------------------------------------------------

 

جوک غضنفر
جاسم (بنده خدا خسیس) به بچه اش ميگه: اگه همه نمره هات بيست بشه مي برمت پارک تا بستني خوردن بچه هاي ديگرو ببيني!
--------------------------------------------------------------------------------------------

 

جوک غضنفر
غضنفر به رفيقش مي گه من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه ببرش باغ وحش. فردا رفقيش مي گه برديش؟ غضنفر مي گه : آره ، تازه امشب هم مي خوام ببرمش سينما !
--------------------------------------------------------------------------------------------

 

جوک غضنفر
غضنفر و دوستش به تاکسي ميگن: آقا 3 نفر تا تجريش چقدر ميگيري؟ راننده ميگه: شما که 2 نفر هستيد ! غضنفر ميگه: مگه خودت نميخواي بياي !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:46  توسط علیرضا  | 

لطیفه های ملانصرالدین

 

 

                                                                                                                                 

روزی ملا از زنش پرسید وقتیکه شخص بمیرد، چگونه معلوم می شود که مرده است؟ زن گفت علامت آن اینست که دست و پایش سرد میشود. پس از چند روز ملا برای آوردن هیزم به جنگل رفت و چون هوا بسیار سرد بود، دست و پایش یخ کرد. سخن زنش را بخاطر آورده با خود اندیشید که مرده است. در حال خود را به زمین انداخته چون مردگان دراز کشید. اتفاقا یک دسته گرگ رسیده خر او را دریده شروع به خوردن کردند. ملا آهسته سر را بلند نموده گفت : اگر نمورده بودم ،به شما می فهماندم خر مردم خوردن چه نتایجی دارد .
 -------------------------------------------------------------------------------------------
لطیفه ملانصرالدين
ملا میخواست زن بگیرد. همسایه ها از زنی بسیار تعریف کردند که ملا ندیده عاشق شد. مخصوصا از چشمهای شهلایش بسیار وصف کردند. عاقبت ملا تسلیم شده او را عقد کرد. در شب عروسی خربزه ای خریده به خانه آورد. زن که لوچ بود، به او اعتراض نمود که چرا اسراف کرده و دو خربزه; خریدی؟ ملا فهمید زن لوچ است ولی چاره ای نداشت. در سر سفره به او گفت: این شخص که پهلوی شما نشسته کیست؟ ملا گفت هرچه را دوتا می بینی عیب ندارد، خواهش می کنم من یکی را دو تا نبین.
 
 
-------------------------------------------------------------------------------------------
 
لطیفه ملانصرالدين
از ملا پرسیدند لباست چرک شده چرا نمی شویی؟ گفت چون دوباره چرک خواهد شد. چرا زحمت بیهوده بکشم ؟ گفتند چه اشکال دارد دوباره هم خواهی شستگفت من که برای لباسشویی خلق نشده ام کار دیگری هم دارم .
--------------------------------------------------------------------------------------------
لطیفه ملانصرالدين
دندان ملا درد می کرد. نزد دندان ساز رفته گفت: دندان مرا بکش. گفت: دو دینار بده ، ملا گفت : یک دینار بیشتر نمی دهم، دندانساز قبول نکرد. ملا ناچار شده دو دینار داد. پس دندانی که درد نمیکرد به او نشان داد. چون آنرا کشید گفت سهو کردم دندانی که دود میکرد دیگری است. آنرا هم کشید. ملا گفت: خواستی از من پول زیادی بگیری اما من از  تو زرنگتر بودم ، ترا گول زه کاری کردم که همان دانه ای یک دینار تمام شد .

--------------------------------------------------------------------------------------------

لطیفه ملانصرالدين
ملانصرالدين بالاي منبر سخنراني مي کرد: هرکس چندتا زن داشته باشه به همون تعداد چراغ تو بهشت براش روشن مي شه. ييهو توي جمعيت، زن خودش رو ديد. هول کرد و گفت: البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:37  توسط علیرضا  |